او به انتها رسیده بود ، پرسیدند عمرت چگونه گذشت ؟
چشمانش را بست و باز کرد وگفت:همین و دیگر هیچ ! پرسیدند چه کردی ؟
پیرمرد با آخرین رمقی که داشت چشم برهم گذاشت تا بخاطر بیاورد ؛ وقتی
چشم باز کرد ، دید برای حکایتش فرصتی می خواهد
به اندازه ، یک عمر !!