افسوس که عمر در بطالت بگذشت ٬ با بار گنه بدون طاعت بگذشت ٬ فردا که به صحنه ی مجازات روم ٬ گویند که هنگام ندامت بگذشت

درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 5 بهمن ماه سال 1389



جمعه 7 آبان ماه سال 1389
راستگویی بهتر است یا دروغگویی؟

هیزم شکنی مشغول قطع کردن یک شاخه درخت بالای رودخانه بود که تبرش در رودخانه افتاد.

گوشه ای در حال گریه کردن بود که فرشته ای آمد و از او پرسید: چرا گریه می کنی؟

هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخانه افتاده.

فرشته به زیر آب رفت و با یک تبر طلایی برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟

هیزم شکن جواب داد نه!

فرشته دوباره زیر آب رفت و این بار با یک تبر نقره ای برگشت و پرسید که آیا این تبر توست؟

دوباره ، هیزم شکن جواب داد: نه!

فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یک تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟

هیزم شکن با خوشحالی جواب داد: بله بله خودشه!

چند روز بعد وقتی هیزم شکن با زنش از کنار رودخانه میگذشت ، زنش به داخل آب افتاد.

هیزم شکن داشت گریه می کرد که دوباره فرشته آمد و پرسید که چرا گریه می کنی؟

- ای فرشته نجات، زنم افتاده توی رودخانه.

فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت! و پرسید: زنت این است؟

هیزم شکن فریاد زد: بله بله خودش است....!

فرشته عصبانی شد: تو تقلب کردی.... ای نامرد!

هیزم شکن جواب داد: آه فرشته من را ببخش سو‌‌‌‌ ء تفاهم شده. می دانی؟ اگر به جنیفر لوپز « نه» می گفتم تو می رفتی و با کاترین زیتا جونز می آمدی. و باز هم اگر به کاترین زیتا جونز «نه» می گفتم تو می رفتی و با زن خودم می آمدی و من هم می گفتم‌‌ «بله» آن وقت تو هر سه تا را به من می دادی ... اما ای فرشته مهربان من یک آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن را ندارم. به همین دلیل بود که دروغ گفتم!!


سه شنبه 4 آبان ماه سال 1389



چهارشنبه 28 مهر ماه سال 1389
تو بیدار باش

مردی به در بار کریم خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریم خان را ملاقات کند ولی سربازان مانع ورودش می شوند.

کریم خان ناله و فریادهای آن مرد را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟

پس از گزارش سربازان ٬وی دستور می دهد که مرد را به حضورش بیاورند.

مرد به حضور کریم خان می رسد. خان از وی می پرسد چه شده است که این چنین ناله و فریاد می کنی؟

مرد با درشتی می گوید: همه اموالم را دزد برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم.

کریم خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت می رفت تو کجا بودی؟

مرد گفت من خوابیده بودم.

کریم خان پرسید:خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟

مرد در این لحظه آن چنان پاسخی می دهد که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود.

مرد جواب داد:چون فکر می کردم تو بیداری من خوابیده بودم!!!

کریم خان لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند و در آخر می گوید: راست می گوید... ما باید بیدار باشیم.


جمعه 13 آذر ماه سال 1388
روز دیوانگی ماهانه

روزی حجاج بن یوسف در صحرا با معدودی از نزدیکان گردش می کرد.

چوپانی را از دور دید پس اسب خود بر انگیخت و پیش او رفت و سلام کرد چوپان جواب داد.

حجاج از او پرسید:ای چوپان حجاج چگونه حاکمی است؟

چوپان گفت:خدا لعنتش کند که از او ظالم تر خدا نیافریده است٬ بی رحم٬ بی باک و خدا نترس. امیدوارم که بزودی روی زمین از لوث وجود او پاک شود.

حجاج گفت: مرا می شناسی؟

چوپان گفت: نه

حجاج گفت: من حجاجم.

چوپان بترسید و رنگش پرید و با لکنت گفت: تو مرا می شناسی؟

حجاج گفت:نه چوپان گفت: نام من وردان و از غلامان آل ابی ثورم و در هر ماه سه بار دیوانه می شوم و امروز روز دیوانگی من است.

حجاج را خنده گرفت و رفت.


چهارشنبه 11 آذر ماه سال 1388
کلام پسندیده غلام

روزی غلامی طبقی به مجلس خسرو پرویز آورد؛ از هیبت و صلابت پرویز دستش بلرزید و قدری آش بر دستمال سفره مصری و ردای خسرو ریخت.

خسرو او را حکم کشتن کرد.

غلام برگشت و طبق آش را به تمام در کنار خسرو ریخت.

خسرو گفت:این چه حرکت بود که کردی؟

گفت:به این قدر که قطره ای دو سه آش بر دستمال سفره و بر ردا ریزم مستحق کشتن نباشم؛اگر مرا به این قدر جرم می کشتی ترا به ظلم نسبت می کردند و من روا نداشتم که ولی نعمت من به ظلم منسوب شود؛اکنون این بی ادبی کردم تا گناه من عظیم شود و چون مرا بکشی ملامتی بر آن متوجه تو نگردد.

خسرو را آن سخن از وی پسندیده آمد و او را بخشید و از میان غلامان به قرب خود ممتاز گردانید.


چهارشنبه 11 آذر ماه سال 1388
کلام پسندیده غلام



جمعه 29 آبان ماه سال 1388
دعای بخیل

بخیلی نیمه شب دعا می کرد و می گفت: الهی! امشب را هزار تومان


نقد مرا ده و فردا بستان!


زنش مناجات او را می شنود گفت: این دیگر چه دعایی باشد؟ پولی که


امشب خدا دهد و فردا باز گیرد چه گرهی گشاید؟


بخیل گفت: بگذار او بدهد مگر با جانم بستاند!


پنجشنبه 13 تیر ماه سال 1387
حکایت ابلیس  و  فرعون

می گویند ابلیس، زمانی نزد فرعون آمد در حالیکه فرعون خوشه ای انگور در دست داشت و می خورد.

ابلیس به او گفت: هیچکس می تواندکه این خوشهء انگور را به مروارید خوش آب و رنگ مبدل سازد؟ فرعون گفت: نه. ابلیس با جادوگری و سحر، آن خوشهء انگور را به دانه های مروارید خوشاب تبدیل کرد.

 فرعون تعجب کرد و گفت: آفرین بر تو که استاد و ماهری. ابلیس سیلی ای بر گردن او زد و گفت: مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند، تو با این حماقت چگونه دعوی خدایی می کنی؟  


دوشنبه 26 فروردین ماه سال 1387
چه چیز بهتر است

از بزرگمهر پرسیدند که چه چیز است که اگر خدای تعالی به بنده دهد، هیچ چیز به از آن نباشد؟ گفت: خرد طبیعی.

گفتند:اگر نباشد. گفت: ادبی که آموخته باشد و در تعلم آن رنج برده.

گفتند:اگر نباشد. گفت:خوی خوش که با مردمان به خوشی و مواسات رفتار کند و دشمن را به وسیلهء آن نگاه دارد.

گفتند:اگر نباشد. گفت:خاموشی که پوشندهء عیبهاست.

گفتند:اگر نباشد. گفت:مرگ، که او را از زمین بردارد. زیرا هر کس که به این خصلت های پسندیده و اخلاق نیکو آراسته نباشد برای او مرگ بهتر از زندگی است.


یکشنبه 11 فروردین ماه سال 1387
حکایات

سر پشت پنجره

خولی به خانه مرد ثروتمندی رفت تا برای فقرا صدقه ای از او بگیرد.

کلفت پیری در را باز کرد.

خولی گفت: بگو خولی آمده تا برای فقرا صدقه جمع کند.

کلفت به داخل خانه رفت و چند دقیقه بعد برگشت.

 اربابم در خانه نیست.

 پس با این که به فقرا کمک نمی کند، توصیه ای برایش دارم: به او بگو دفعه بعدکه در خانه نیست، سرش را پشت پنجره جا نگذارد- آدم فکر می کند دارد دروغ می گوید!"

آنجا که خدا هست

یکی از دوستان خولی به کنایه از او پرسید:

-" اگر بگویی خدا کجاست، یک سکه به تو می دهم."

خولی پاسخ داد:" اگر بگویی خدا کجا نیست، دو سکه به تو می دهم!"

خولی همیشه اشتباه می کرد

خولی هر روز در بازار گدایی می کرد، و مردم با نیرنگی، حماقت او را دست می انداختند.

دو سکه به او نشان می دادند که یکی شان از طلا بود و دیگری از نقره.

اما خولی همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.

این داستان در تمام منطقه پخش شد.

هر روز گروهی زن و مرد می آمدندو دو سکه به او نشان می دادند و خولی همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.

تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از این که خولی را آن طور دست می انداختند، ناراحت شد.

در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت:" هر وقت دو سکه به تو نشان دادند، سکه طلا را بردار. این طوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند."

خولی پاسخ داد:" ظاهرا حق با شماست. اما اگر سکه طلا را بردارم دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند من از آنها احمق ترم. شما نمی دانید تا حالا با این کلک چه قدر پول گیر آورده ام!!"

زن کامل

خولی با دوستی صحبت می کرد.

خوب! ملا هیچ وقت به فکر ازدواج افتاده ای؟"

خولی پاسخ داد:" فکر کرده ام. جوان که بودم تصمیم گرفتم زن کاملی پیدا کنم. از صحرا گذشتم و به دمشق رفتم و با زن پر حرارت و زیبایی آشنا شدم، اما او از دنیا بی خبر بود.

بعد به اصفهان رفتم، آنجا هم با زنی آشنا شدم که معلومات زیادی درباره آسمان و زمین داشت اما زیبا نبود.

به قاهره رفتم و نزدیک بود با دختر زیبا، با ایمان و تحصیل کرده ای ازدواج کنم."

 پس چرا با او ازدواج نکردی؟"

 آه رفیق! متاسفانه او هم دنبال مرد کاملی می گشت!!"

ماهی ای که زندگی کسی را نجات داد

خولی از جلو غاری می گذشت، مرتاضی را در حال مراقبه دید و از او پرسید دنبال چه می گردد.

مرتاض گفت:" بر حیوانات مطالعه می کنم، از آن ها درس های زیادی می گیرم که می تواند زندگی آدم را زیر و رو کند.

خولی پاسخ داد:" بله، قبل از این، یک ماهی جان مرا نجات داده. اگر هرچه را که می دانی به من بگویی، من هم ماجرای ماهی را برایت می گویم.

مرتاض از جا پرید:" این اتفاق فقط می توانست برای یک قدیس رخ بدهد."

بنابراین هرچه را که می دانست به او گفت.

_"حالا که همه چیز را به تو گفتم، خوشحال می شوم که بدانم چگونه یک ماهی جان شما را نجات داد؟!"

خولی پاسخ داد:" خیلی ساده! موقع قحطی داشتم از گرسنگی می مردم و به لطف آن ماهی توانستم سه روز دیگر دوام بیاورم"


پنجشنبه 1 فروردین ماه سال 1387
هفت سین

 

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مــــدبر اللیــــــل و النـــــــــهار

یا محـــــول الحـــــــــــول و الاحــــــــــوال

حـــــــــــــول حـــــــالنــا الـــی احســــن الحــــــــال

 

آغاز شکفتن و روئیدن 


آغازخانه تکانی دل وغبارازرنگ وریای چهره ها زدودن


 تقارن حلول سال نو با میلاد رسول اکرم (ص)


بر تمامی عاشقان مبارک باد

 

 


دوشنبه 13 اسفند ماه سال 1386
جملات عبرت انگیز
مادر ترزا
اگر نتوانیم به کسانی که می بینیم عشق بورزیم چگونه به خدایی که نمی بینیم می توانیم عشق بورزیم؟

انیشتین
اگر کسی احساس کند که در زندگی اش هیچ اشتباهی نکرده است بدین معناست که در زندگی اش کار جدیدی نکرده است.

چهارچیز را در زندگی تان نشکنید :
1- اعتماد
2- تعهد
3- ارتباط
4- جسارت
زیرا هنگامی که می شکنند صدایی ندارند اما هزینه گزافی به دنبال دارند.

شکسپیر
سه جمله برای کسب موفقیت :
1- بیش از دیگران بدانید
2- بیش از دیگران کار کنید
3- کمتر از دیگران اعتراض کنید

چهارشنبه 8 اسفند ماه سال 1386
چراغ هدایت
به خون درکشیدند اگر پیکرت را
و بر نیزه افراخت دشمن سرت را
ندادند اگر قطره ای از فراتت
و کشتند سقای نام آورت را
کجا شد روا کام خصم زبونت
که سازد نهان جلوه گوهرت را
تو آن آفتابی که ابر شقاوت
نسازد نهان چهره انورت را
سلیمان تویی ای شهید فضیلت
ربود اهرمن ار چه انگشترت را
به روی ستمکار زد داغ باطل
اگر خصم دون طعنه زد خواهرت را
تو پاینده ای ای چراغ هدایت
نباشد خزان باغ گل پرورت را

به مناسبت اربعین حضرت ابا عبدالله (ع)


دوشنبه 6 اسفند ماه سال 1386
چشم  گنه کار
چشم آلوده کجا، دیدن دلدار کجا ؟



             دل سرگشته کجا، وصف رخ یار کجا ؟



قصه عشق من و زلف تو دیدن دارد



            نرگس مست کجا، همدمی خار کجا ؟



سرِّ عاشق شدنم لطف طبیبانه توست



            ورنه عشق تو کجا این دل بیمار کجا ؟



هر که را تو بپسندی بشود خادم تو



            خدمت عشق کجا، نوکر سربار کجا ؟



کاش در نافله ات نام مرا هم ببری



            که دعای تو کجا، عبد گنه کار کجا ؟



   1      2      3      4      5    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
بهمن 1389
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 40475